غربت وقتی است که کابوس روزهایم است بیدار شدن با صدای غریب و نا آشنای صحبت های کوچه... لحظه ای است مثل افتادن از پله در خواب باور نکردنی... لحظه ای که احساس می کنی هنوز دارم خواب می بینم... لحظه ای که به محکمی گرز به پشتت می خورد تا بفهمی که هیچ هم خواب نیست... لحظه ی بدی است که تلخی اش فقط در همان لحظه است و نه در تک تک لحظه های غربت... لحظه ای است که می خواهد فریاد بکشد که اینجا وطن نیست...
No comments:
Post a Comment