درخت چه
Tuesday, July 10, 2012
نقاب
بچه فکر می کرد پوشش آدم ها نقابی است بر واقعیتشان... بچه بزرگ شد و ساختار های عاری از پوشش را تجربه کرد... پوشش بهانه ی نقاب آدم هاست اما دلیل آن نیست... در آزادی پوشش هم هستند همان مردمانی که نقابی بر خود دارند... نقاب آدم ها در دل آن هاست... به امید واقعی تر بودن آدم ها... وه! چه خیال باطلی... بچه در تعجب اینکه چرا آدم ها با خودشان انقدر فرق دارند... لذت بودن با آدم های ناکامل واقعی خیلی بیشتر از ایده آل های مصنوعی است...
فریاد غربت
غربت وقتی است که کابوس روزهایم است بیدار شدن با صدای غریب و نا آشنای صحبت های کوچه... لحظه ای است مثل افتادن از پله در خواب باور نکردنی... لحظه ای که احساس می کنی هنوز دارم خواب می بینم... لحظه ای که به محکمی گرز به پشتت می خورد تا بفهمی که هیچ هم خواب نیست... لحظه ی بدی است که تلخی اش فقط در همان لحظه است و نه در تک تک لحظه های غربت... لحظه ای است که می خواهد فریاد بکشد که اینجا وطن نیست...
Thursday, July 5, 2012
دخترچه!
هیچ معلوم نیست این روزا و لحظه ها رو به چه آسونی می سوزونیم و میندازیم دور...
سختی هایی که آدم ها تحمل می کنند باید بیرزند... قبول کردیم که زندگی همین لحظه های ریزه که تندی می رند عقب... قبول کردیم که احساس خوشی و آرامش تو تک تک همین لحظه های ریز به زندگی معنی می ده... اما هیچ وقت قبول نکردیم که اینقدر مسخره زندگی کنیم... هیچ وقت تو رویاهامون برآیند اون لحظه های ریز این شکلی نبود...
این روزها می گذرد... نمی فهمم به چه... سالهاست نمی فهمم... در کرختی بس عظیمی فرو رفتم... کجاست اون وقتی که داد می زنم از حس سوزن سوزنی که از کرختی درم میاره...
از این روزهای تنهایی که پوچ می گذره متنفرم... جز اراجیفی که روز و شب تحویل آدم ها می دم کار مفیدی نمی کنم که چاق هم شدم...
زندگی هیچ هم ساده نیست...
هیچ معلوم نیست این روزا و لحظه ها رو به چه آسونی می سوزونیم و میندازیم دور...
سختی هایی که آدم ها تحمل می کنند باید بیرزند... قبول کردیم که زندگی همین لحظه های ریزه که تندی می رند عقب... قبول کردیم که احساس خوشی و آرامش تو تک تک همین لحظه های ریز به زندگی معنی می ده... اما هیچ وقت قبول نکردیم که اینقدر مسخره زندگی کنیم... هیچ وقت تو رویاهامون برآیند اون لحظه های ریز این شکلی نبود...
این روزها می گذرد... نمی فهمم به چه... سالهاست نمی فهمم... در کرختی بس عظیمی فرو رفتم... کجاست اون وقتی که داد می زنم از حس سوزن سوزنی که از کرختی درم میاره...
از این روزهای تنهایی که پوچ می گذره متنفرم... جز اراجیفی که روز و شب تحویل آدم ها می دم کار مفیدی نمی کنم که چاق هم شدم...
زندگی هیچ هم ساده نیست...
Thursday, October 7, 2010
پیاز داغ
وقتی داره پیاز داغ درست می شه، هیچ وقت همه باهم آماده نمی شن... مجبوری قبول کنی که بعضی از پیازا سیاه بشن، بعضیا هنوز نپخته و سفید باشن و فقط یه عده طلایی شده باشند
Friday, December 28, 2007
Subscribe to:
Posts (Atom)